من به کجا رسیده ام......؟؟؟
باز هم در گیر ودار یک نبرد من باختم من باختم....
سکوت شب ارامش عجیبی به ادم میده......
خیلی از شبها تنها هستم توی حیاط زیر الاچیق دراز میکشم و به* اسمون* خیره میشم...
گاهی به گذشته تلخم فکر میکنم سه سال تلخی غم درد مصیبت ووووووووو
گاهی به دورترها زمانی که هنوز معنی درد رو نمیدونستم فکر میکنم....
چه روزهای خوبی
پر از لبخند شادی هیجان وازهمه مهمتر باهم بودن......
اما امروز من.........
گاهی به واسطه مهربونیهای کسی شاد گاهی با نامهربونیهاش غمگین......
گاهی امیدوار به بهتر شدن زندگی...
گاهی خسته درمانده مایوس.......
اما یه چیزی که مدام مثل ناخونهای بلندی که روی یه در فلزی کشیده میشند ازارم میده.....
باختن اره من باختم......
من همه چیزم رو باختم ...
در گیرودار یک نبرد عشق گرمی بر نگاه سردم چیره شد.......
من باختم باختم باختم
این شبا اسمون کمی غبار الود وتلخ شده نمیدونم چرا؟
شاید از اینکه مدت زمان زیادی بهش خیره میشم بدش میاد؟
شاید از نگاهم خسته شده میخواد بدونه چرا تا این حد عاشقانه نگاهش میکنم؟
خوب بهش میگم...
دلیل نگاهم به تو پیدا کردن ارامش از دست رفتمه........
تو منو ارومم میکنی...
گاهی اصلا گذر زمان رو احساس نمیکنم تو منو بال و پری میدی به وسعت خودت...
اسمان ای پیر افسرده بهر چه بامن نمی سازی
کلبه تاریک قلبم را لحظه ای روشن نمی سازی
