زندگی...
نویسنده: شبگردم یه تنها(پنج شنبه 86/5/25 ساعت 7:53 صبح)
هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریبِ ساده کوچک.
ان هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او وجز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد.
زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده کوچک
ان هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...
((می دانی فلانی جان!
زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ کوچک از دست گرامی تر عزیزانت
من که باور کرده ام باید همین باشد...))
آه!...آه!اما
او چرا اینرا نمیداند که در اینجا
من دلم تنگ است.یک ذره ست؟
من به پروانه شدن نمیرسم...
اینروزای اخر به اخر میرسه وگذر زمان خیلی چیزها رو تغییر میده...
کودکی گریان به دنبال قدمهای شتابان مادر روان است و مدام فریاد میزند....من میخوام مامانی تورو خدا ...تورو جون بابایی...
مادر اما همچنان بر رفتن استوار...
به عقبتر برویم...
پسرک روبه روی مغازه ای ایستاده وبه انواع اسباب بازیها خیره شده وهر لحظه را در ارزوی داشتن یکی از ان همه سپری میکند...
مادر به پسرش میگوید یکی رو انتخاب کن تا برات بخرم...
پسرک هواسش را جمع میکند وبا اطمینان ماشینی راکه شبیه ماشین میلاد(همبازی اش)است را انتخاب میکند...
بعداز ظهر همان روز که برای بازی به کوچه میرودمیلادرا میبند که تفنگی بزرگ در دست دارد ......
میلاد اینو کی برات خریده؟
بابام که از سفر برگشت اینو برام اورد........
پسرک با قدمهای کوچکش افسرده به خانه برگشت ...
مامان من اینو نمیخوام...یه تفنگ میخوام...
مادر باعصبانیت نگاهی به او انداخت وگفت...
مگه نگفتم خوب فکرات رو بکن...
پسرک انقدر اصرار کرد تامادرمجبور به قبول خواسته اش شد
غروب همان روز مقابل همان مغازه....
مامان اون تفنگه رو میخوام...
اقا قیمتش چنده...
قابل شمارو نداره...65000 تومان...
مادر به چهره پسرک نگاهی کرد و گفت ...مامان اینقدر پول نداره....همون ماشین رو بردار تا بریم واز مغازه خارج شد
مامانی تو رو خدا...من میخوام...تو رو جون بابایی....
مگه بهت نگفتم بابات برای همیشه رفته پیش خدا....
من درون پیله تنهایی خویش حبسم
من به پروانه شدن نمی رسم
کاووشت بهرچیست؟!!!
در نگاه خسته من شوق دیداری نیست...
چه چیز را میجویی در سینه ام.
به خطا رفته خیالت مرا یاری نیست...
بازهم سستی زمین را زیر پایم احساس میکنم
اینجا نه جای ماندن است...
در زمینی که تخم نیرنگ و ریا کاشته میشود در دل
خلقش...
همه در حال فراراز عشق و دوستی.....
همه درگفتن دروغهای قشنگ ماهر واستاد....
گاه می اندیشم من هم یکی از انانم.........
امدنها ورفتنهایم نه بهر خداست...
من هم یکی از خلایق بی فایده این جهانم...
کسی مرا در یاد نیست...
حتی انانکه دم و بازدمم درگرو یک لبخندشان بود...
باز هم تنهایم بازهم تنهایم
احساس خستگی ورخوت میکنم دلم بد جوری گرفته ......
هنوزم باورم نمیشه؟؟؟
این منم که در برابرکسی سر فرود اوردم!!!
کسی به جز خدا....
نمیتونم با این احساسی که تموم وجودمو گرفته مبارزه کنم.........
نمی تونم

لیست کل یادداشت های این وبلاگ